X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

kurdistan HSE

سایت تخصصی ایمنی، بهداشت صنعتی و سیستم های مدیریتی

درس عبرت

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد. آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد. در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقب‌عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، یک غول بزرگ ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد و گفت: �نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جورواجوری را که برایم ساخته‌اند،‌ نشنیده‌ای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!� پیرزن که به خاطر این خوش‌اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید،‌ از جا پرید و با خوش‌حالی گفت‌: �الهی فدات بشم مادر!� امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. ... و مرگ او درس عبرتی شد برای آن‌ها که زیادی تعارف می‌کنند!

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 1 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 14:48 | نویسنده: امیر زارعی | چاپ مطلب
نظرات (2)
پنج‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1387 07:38
اسعد حسینی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
خواشحال می شوم به من لینک کنید
حسینیhttp://asadhosseiny.blogfa.com/
یکشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1387 16:34
سینا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام.
مطالبتون خوبه............
سر به ما هم بزنید!!!!!!!!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد